حكيم ابوالقاسم فردوسى
89
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
به اين كار بكوشى . اما بدان اگر تدبير درستى به كار نبرى به مراد نمىرسى . گوش كن تا راه چاره را به تو بنمايم . در آن حصار تنها چيزى كه پيدا نمىشود نمك است . از اين جهت وقتى مردم داخل حصار به بستن در ناچار مىشوند خورش خود را بىنمك مىخورند . تو بايد جامهء ساربانان بپوشى چندين شتر كه بار همهشان نمك باشد راه بيندازى و طورى كه هيچ كس نشناسدت به آنجا به روى . مردم حصار وقتى ترا ديدند در را به رويت مىگشايند . آن گاه به هنگام شب در وقت مناسب نگهبانان را بكش و با ياران خود به رزم حصاريان بكوش . رفتن رستم به كوه سپند رستم اسباب سفر آماده كرد . در يك بار نمك گرز خود را ، و در بارهاى ديگر اسباب كارزار همراهانش را پنهان كرد . وقتى نزديك حصار رسيد نگهبانى از بالاى كوه او را ديد بپيش مهتر خود دويد و او را از نزديك شدن كاروان آگاه كرد . مهتر نگهبانان كسى را پيش كاروانيان فرستاد تا از سر دستهء آنان نوع بار و نيت آنان را بپرسد . او پيش رستم آمد و به دو گفت كاى مهتر كاروان * مرا آگهى ده ز بار نهان رستم به او جواب داد : به مهتر خود بگو همه بارهاى ما نمك است و جز آن چيزى نداريم . مهتر حصار به شنيدن اين خبر شاد شد ، و در حصار را به روى كاروانيان باز كرد . رستم چون داخل حصار شد به مهتر آن گروه آفرين گفت . بارى نمك به او داد . آن گاه به بازار حصار رفت . مردم وقتى خبردار شدند كه كاروانيان براى آنها نمك آوردهاند خوشحال شدند ، و آنان را به گرمى و مهربانى پذيرا شدند . هر كس زر و سيم يا جامه يا چيز ديگر داد و نمك خريد . چون شب فرا رسيد و همه جا تاريك شد رستم و يارانش ناگهان